خط داستانی
او هیچ فکری جز کار کردن و پس انداز کردن نداشت. همسر فقیرش فقط زحمت میکشید و هیچ بازگشتی جز یک زندگی بیهدف نداشت. یک روز، یک جوان در مزرعه توقف میکند تا آب بنوشد. او از چهره غمگین او تصور میکند که همه چیز آنطور که باید نیست و به او میگوید که چشمانش برای اشک ریختن خیلی زیباست و دستانش برای تحمل بارهایی که بر دوش دارد خیلی لطیف است. شوهر این را میبیند و میشنود و در نهایت متوجه میشود که زندگی او، بدون آفتاب عشق، تنها کمی بهتر از مرگ است و بنابراین تغییر مثبتی ایجاد میکند.