خط داستانی
زمانی که لوکا به طور تصادفی با ستوان ویکتور ملاقات میکند، او را در یک عاشقانه طوفانی به خود جذب میکند و این زوج به سرعت نامزد میشوند. متأسفانه، این ستوان شاداب در واقع یک الکلی است، بنابراین نامزدی لغو میشود و ویکتور به آمریکای جنوبی میرود. وقتی چند سال بعد برمیگردد، او به یک ستون معتبر جامعه تبدیل شده است. در این میان، لوکا با آقای رافن، یک صاحب کارخانه، ازدواج کرده است، اما احساسات قدیمی زمانی که این زوج سابق دوباره ملاقات میکنند، شعلهور میشود. وقتی رافن به طور تصادفی از رابطه در حال شکلگیری مطلع میشود، به شدت حسادت میکند و تصمیمی شدید اتخاذ میکند.