خط داستانی
گریس والاس تنها فرزند یک بیوه با شرایط مالی بسیار ضعیف بود. آقای روپرت هاولند، یک بیوه با ثروت قابل توجه و پدر یک دختر بچه، و دوست قدیمی خانواده، اغلب به طور مخفیانه به آنها کمک میکرد. او به شدت عاشق دختر جوان بود، اما تنها در بستر مرگ خانم والاس بود که واقعاً این عشق را نشان داد. زن فقیر در آستانه مرگ به ناتوانی کسانی که پشت سر میگذاشت پی برد، والدین سالخوردهاش و دخترش گریز. برای اطمینان از آینده آنها، از گریز خواست تا با دوست عزیزشان ازدواج کند و گریز، تحت تأثیر خوبیهای آن مرد و وضعیت مادرش، موافقت کرد. او از اینکه فقط به وعده بسنده کند راضی نبود و خواست که ازدواج بلافاصله در کنار بسترش انجام شود و این خواسته برآورده شد. گریز فقیر سخت تلاش کرد تا آن مرد پیر را دوست داشته باشد، اما در حالی که او را تحسین و احترام میکرد و به خاطر مهربانیاش عمیقاً سپاسگزار بود، نمیتوانست او را دوست داشته باشد.