خط داستانی
راماکریشنا با بازی چیرانجی وی در زندگی خود تغییراتی مییابد وقتی در ایستگاه قطار با پریا آشنا میشود. او پریا را میبیند و پیوندی غیرقابل توضیح احساس میکند و با او فرار میکند تا از دست پدرش ماندرا (مهندرا) آزارگران نجات یابد. آنها با فرزندشان در جنگل زندگی میکنند اما پدر پریا که سردستهٔ جنایتکاران است او را نزد خود میرباید تا به پسرِ دگرسازش بدهند. راماکریشنا با برخورد با پدر و درگیری، پریا گلوله میخورد و میمیرد. پسرشان به دلیل شوک، لکنت میگیرد و راماکریشنا به زندان میافتد. ماهادرا پسر را به کلکاتا میبرد، جایی که داستان اصلی آغاز شده بود. راماکریشنا با کمک پدمواتی به فرزندش میپیوندد.