خط داستانی
کنت لارساک، یک فریبنده پیر، پاریس را به مقصد لانهمزان ترک میکند. او به همراه دوستش شارمویل به آنجا میرود تا پدریاش را برای ژان، جوان بیست سالهای که هیچ چیز از پدر بیولوژیکش نمیداند، به رسمیت بشناسد. ژان که به ژان، دختر یک کشاورز، علاقهمند شده، اکنون با جورجینا، زنی از طبقه متوسط با اصالت رومانیایی، در حال دوستی است. پس از اینکه پدر جوکاس به ژان میگوید که او پسر کنت لارساک است، جوان به پاریس میرود. اما او در تطابق با آداب و رسوم جامعه اشرافی دچار مشکل میشود و وقتی پدرش با ازدواجش با جورجینا مخالفت میکند، به لانهمزان برمیگردد. جورجینا از رد کنت به شدت ناراحت میشود و به دیدن او میآید و به صراحت درباره زندگی گذشتهاش صحبت میکند. تحت تأثیر درخواست او، لارساک او را به لانهمزان برمیگرداند تا با ژان ازدواج کند. آنچه انتظار نمیرفت این بود که در طول سفر، آنها متوجه میشوند که به یکدیگر نزدیک هستند.