خط داستانی
برای کسب درآمد، نا کونای پیرزن خانهٔ روستایی خود را به «پنشن» کمخون و ورشکسته تبدیل میکند. تنها لذتهای او نَغمهٔ سگش و برنامهٔ تلویزیونی خبری است. از تنهایی گاه گاهی تصور میکند که قهرمان یک سریال صابونی است: به طور پنهانی نا کونای به مجری اخبار پُل عشق میورزد. پیرزن تصمیم میگیرد به بوخارِت سفر کند، جایی که دخترش تُوتا پرستار با همسرِکَش او زندگی میکند. در پایتخت، اشتیاق او به پُل به شکلهای آسیبزا و ناگهانی میآید. نا کونای کنترل از راه دور را به دست میگیرد تا در همان کانال خبری بماند که پُل اخبار را ارائه میدهد، که این امر باعث طعنهٔ خانواده میشود. او حتی برای یافتن «گدای» خود در ایستگاه تلویزیون میرود، به او مینویسد و با خودش را در برابر humiliation و تمسخر میبیند. اما تا بیماری و شرم او را پایین میآورد مقاومت میکند. همهچیز به نقطهٔ اوج میرسد در تلاش پیرزن برای خودکشی...