خط داستانی
هلن مریل در شهر معدنی خشن ناگت سیتی آواز میخواند و میرقصد، جایی که با مایرتل کادبی دوست میشود، که شوهرش جیک به طرز بیرحمانهای او را مورد آزار قرار میدهد. پس از یک ضرب و شتم به شدت وحشیانه، مایرتل، که به شدت زخمی شده، جیک را شلیک میکند. در حالی که در حال مرگ است، هلن را به مردی که قرار بود در شرق با او ازدواج کند، معرفی میکند و او را ترغیب میکند که ناگت سیتی را ترک کند. قبل از رفتن، هلن گفتگویی بین بیل شیردن و "اسنایپ" روچ را میشنود که در حال توطئه برای فروش یک معدن تقلبی به چارلز تیلور، یک نیویورکی ثروتمند، با کمک جورج رید، نماینده معدنی تیلور هستند. هلن به شرق میرود و متوجه میشود که تیلور همان مردی است که مایرتل قرار بود با او ازدواج کند، اما به محض اینکه عاشق او میشود، هویت خود را پنهان میکند و به عنوان مایرتل خود را معرفی میکند.