خط داستانی
این داستان به بیماری آنتروپوفوبیا، ترس از مردم، میپردازد. در سال 1901، کاترین استار جوان، که در یک شهر کوچک ساحلی انگلیس زندگی میکند، با نامزدش بحث میکند. او خانهاش را ترک میکند، به خدمت در جنگ بوئر میرود و بر اثر مالاریا میمیرد. کاترین خود را به خاطر مرگ او سرزنش میکند و از اینکه دیگران نیز او را سرزنش کنند، میترسد. او به مدت چهل سال از خانهاش خارج نمیشود. خریدها به خانه تحویل داده میشوند، اما هیچکس نمیبیند که چه کسی آنها را برمیدارد. وقتی نازیها در سپتامبر 1941 خانهاش را بمباران میکنند، او مجبور میشود با دنیای بیرون کنار بیاید.